از این بالا
آن کاغذ نه چندان سفید را
که تنها نقطه زیبایش تویی
دوست می دارم
اگر میپذیرم
که نقطه ای بر این صفحه باشم
شاید
روزی کسی پیدا شود
نقطه بازی را خوب بداند
و مرا
با خطی به تو ختم کند. (م.آذرفر)
در همه عالم كسي به ياد ندارد
نغمه سرايي كه يك ترانه بخواند
تنها با يك ترانه در همه ي عمر
نامش اينگونه جاودانه بماند
صبح كه در شهر ، آن ترانه درخشيد
نرمي مهتاب داشت ، گرمي خورشيد
بانگ : هزار آفرين ! زهر جا برشد
شور و سروري به جان مردم بخشيد
نغمه ، پيامي ز عشق بود و ز پيكار
مشعل شب هاي رهروان فداكار
شعله بر افروختن به قلعه كوهسار
بوسه به ياران ، اميد و وعده به ديدار
خلق ! به بانگ " مرا ببوس " تو بر خاست
شهر ! به ساز " مرا ببوس " تو رقصيد
هر كس به هر كس رسيد نام تو را پرسيد
هركه دلي داشت ، بوسه داد و ببوسيد
ياد تو در خاطرم هميشه شكفته است
كودك من ، با " مرا ببوس " تو خفته است
ملت من ، با " مرا ببوس " تو بيدار
خاطره ها در ترانه ي تو نهفته است
روي تو رو بوسه داده ايم ، چه بسيار
خاك تو را بوسه مي دهيم دگر بار
ماهمگي " سوي سرنوشت " روانيم
زود رسيدي ! برو ، خدانگهدار
هاله ي مهر است اين ترانه ، بدانيد
بانگ اراده است اين ترانه ، بخوانيد
بوسه ي او را به چهره ها بنشانيد
آتش او را به قلعه ها برسانيد
به پيش روي من ، تا چشم ياري مي كند درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير تعلق هاست !
خروش موج ، با من مي كند نجوا
كه : - « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت »
مرا آن دل كه به دريا زنم ، نيست !
زپا اين بند خونين بر كنم ، نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست
اي مرغ افتاب !!
زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دست چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم
با دست هاي پر شده تا آسمان پاك
خورشيد و آب و خاك و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار ، گل افشان و سر بلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب !!
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين ، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين ، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب !!
با خود مرا ببر به دياري همچو باد
آزاد و شاد پاي به هر جا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم ؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم ...
اما بگو كجاست ؟
آن جا كه – زير بال تو – در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود ؟
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل
« كجا دانند حال ما » سبكباران ساحل ها
( حافظ )
در آن شب تاريك و گرداب هول انگيز
حافظ را
تشويش طوفان بود و « بيم موج » دريا بود
ما ، اينك از اعماق آْن گرداب
از ژرفاي آن غرقاب
چنگال طوفان بر گلو
هردم نهنگي روبرو
هر لحظه در چاهي فرو
تن پاره پاره ، نيمه جان ، در موج ها آويخته
در چنبر اين بهشت پايان دغل ، خون از سراپا ريخته
صد كوه موج از سرگشته ، سخت گشته
با ماتم اين كشتي بي ناخداي بخت برگشته
هر چند ، اميد رهايي مرده در دل ها
سر مي دهيم اين آخرين فرياد در آلود را
« آه ، اي سبكباران ساحل ها ....... »
آئينه بود آب
از بيكران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شكوه شكفتن را
در آسمان و آئينه مي ديد
اينک سه آفتاب !
آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
آهنگ خاك مي كرد
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
از خاكيان ، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد !
مي نویسم با اشك
مي نويسم شايد
بغض ها آب شود
پرسشي مي بايد
كه چرا قيصر رفت
رفتنش ناهنگام
چشم ها از هجرش
باز شد باراني
اي دريغ و صد حيف
بود قيصر، آري
از تبار باران
باز امشب قلب من٬ دیوانه گی از سر گرفت
شعله های خفته من آتش دیگر گرفت
روح من آزاده بود در کهکشان بیکران
لیک جسم خاکی یکدم مرا در بر گرفت
ما و دل در انتظار لحظه ی دیدار ها
میتپیم و یادی او این خانه را در بر گرفت
سرنوشت وهستی من دفتر فریاد هاست
ای دریغا نعره در سینه ام آخر گرفت
خنده بر لب٬داغ بر دل همچو لاله٬ در بهار
آتش تنهای اخر شعله در پیکر گرفت
زنده گی مجموعه ی اوراق گوناگون بود
ای خوشا آن کس کین اوراق را کمتر گرفت
شمع مرد و شب گذشت و راز دل نا گفته ماند
هیچ کس ویــــرانیم را حس نکرد
وسعت تنهـــاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد
یک جاده آفتاب و یک نگاه منتظر
یک جرعه از شراب و یک نگاه منتظر
اینجا غروب بوی تو را میدهد عجیب
یک قطره اشک ناب و یک نگاه منتظر
یک بغض بی دلیل پس از رفتن غروب
چشمان غرق خواب و یک نگاه منتظر
یک جفت آیینه میان خانه ام شکست
قلبی به رنگ آب و یک نگاه منتظر
امشب ستاره های قلبم بی قرارو مست
یک قطره ماهتاب و یک نگاه منتظر
گویی کویر عاطفه مصداق زندگی است
هر لحظه یک سراب و یک نگاه منتظر
چشمم به راه تا که خبر می دهد ز دوست
یک خانه ی خراب و یک نگاه منتظر
اگه دستم به جدايي برسه
ا ونو از خا طره ها خط مي زنم
از دل تنگ تموم آدما
ا ز شب و روز خدا خط مي زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستا ره ها قيامت مي كنم
نمي ذا رم كسي عاشق نباشه
ما ه و بين همه قسمت مي كنـــــــــــــــــــــم
وقتي گاهي منو دل تنها مي شيم
حرفهاي نگفتني رو ميشه ديد
ميشه تو سكوت بين ما دو تا
خيلي ا ز نديدنيها رو شنيد
قصه ي جدايي ما آدما
قصه ي دوري ماست ا ز خودمون
دوري منو تو هر لحظه ي عشق
قصه سادگی گمشدمون
كنار هر قطره اشكم هزاران خاطره دفن
تو اونقد رخاطره داري كه گويي قد يك قرن
گلوم مي سوزه از عشقت عشقي كه مثل زهره
ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره
درسته با مني اما به اين بودن نيازارم
تو كه حتي با چشماتم نمي گي آه دوست دارم
اگه گفتي دوست دارم همش بازي لبهات بود
و گر نه رنگ خودخواهي نشسته توي چشات بود
به چشم هاي مست تو فقط نگاه مي كنم
نگاه چشم تو گناه فقط گناه مي كنم
خداي عشقي و منم نيازمند عشق تو
براي با تو بودنم زمين تباه مي كنم
درون كوچه مي روي و در هوا و آينه
گشوده بال مي روم تو را نگاه مي كنم
اگر نگاه ساده اي به روزگار من كني
قسم به عشق پاك خود زمين چو ماه مي كنم
فرار مي كني و من درون كوچه هاي غم
فقط كتاب شعر خود قلم سياه مي كنم
بی تو تموم لحظه هام اسیرغصه وغمه
یه روز میام به دیدنت هر چی ببینمت کمه
نمی رسه به گوش تو صدای فریاد دلم
یه روز می فهمی دردمو،که زیر خاکم و گلم
اشک چشاتو میبینم دل تو هم پراز غمه
غریبی هم بد چیزیه،اما دلامون با همه
رو تو بکن سمت خدا،بیا خدا خدا بکن
بیا یه بار هم که شده،زیر پاتو نگاه بکن
یواش یواش تموم می شه ثانیه های بی کسی
اگه تحمل بکنی یه روز به دریا میرسی
چقدر قشنگ نیست این نقاشی
برگ ها همه ریخته اند
درخت گرد وسر جایش نیست
آوازی به گوش نمی رسد
باید مداد سبز را بردارم
دنیا چقدر تاریک شده است
وقتی که رنگ های تیره زیاد می شوند
حوصله ام سر می رود
باید از مادر بزرگ بپرسم
کجای دنیا ایستاده ام
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنها است
ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدبت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
سفر کرده بودم
که آفتاب را در لابه لای صخره ی
کوهها به تماشا بنشینم
غافل!
که خورشید در چند قدمی
نگاه بارانی ام
رنگین کمانی ساخت
از شبنم و عشق.
تو نمی دانی
که!
پندارم چه کودکانه و
نگاهم چه مظلومانه
به ترنم یک
پگاه بسنده کرد

